تبليغاتX
تولد یه وبلاگ جدید
داشتن یک وبلاگ خصوصی
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 23:52  توسط علیرضا   | 

  سلام دوستای گلم

امیدوارم حالتون خوب باشه و هر کجا که هستین سالم و تندرست باشین.

 

امروز اولین روز وبلاگ منه.

تا حالا هم وبلاگ نداشتم.دوست دارم مثل بقیه دوستان یه وبلاگ خوب داشته باشم.

باتشکر

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 23:37  توسط علیرضا   | 


اس ام اس خنده دار

ترکه می ره نون سنگک بگیره، نانوا می گه: اینجا چیکار می کنی؟ترکه می گه: تو ترکم!


بچه از باباش می پرسه: بابا! تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی می کنند یا با هم هستن؟باباهه می گه: بچه جون! اگه زنها با شوهراشون یک جا باشن که اونجا دیگه بهشت نمی شه!


توی یک مهمانی، یک خانمی رو می کنه به حیف نون، می گه: به نظر شما من چند سالمه؟ حیف نون می گه: گفتنش یک خورده مشکله، اما یک کم که دقیق می شم می بینم اصلا بهتون نمی یاد!


معلم: کی می دونه چرا هواپیما پروانه داره؟
رضا: آقا اجازه؟ برای اینکه خلبان عرق نکنه!معلم: از کجا فهمیدی؟
رضا: آقا اجازه؟ یه دفعه که ما داشتیم فیلم تماشا می کردیم، دیدیم که وقتی پروانه هواپیما از کار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!


اولی: من از روی قیافه ات می تونم بگم، امروز صبحانه چی خوردی!دومی: خب، چی خوردم؟اولی: تخم مرغ!دومی: دیدی اشتباه کردی؟ این لکه روی پیراهنم مال دیروزه!


یارو می رسه به دوستش می گه: حیف نون چی شده؟ خیلی به نظر ناراحتی!حیف نون می گه: آخه این هفته بدترین هفته برام بود، شنبه طلبکاره اومد در خونمون، یکشنبه ماشینم رو دزدیدند، دوشنبه خونه مون آتیش گرفت، سه شنبه سکته ناقص کردم، چهارشنبه بابام فوت کرد، پنج شنبه زنم گم شد و از همه بدتر جمعه... زنم پیدا شد


دیوانه اولی: من وقتی رو کله ام وامیستم خون توی سرم جمع میشه، ولی وقتی روی پاهام وامیستم، خون تو پاهم جمع نمی شه، می دونی چرا اینجوریه؟دیوانه دومی: خوب معلومه، چون پاهات مثل کله ات تو خالی نیستند!!!


  مامانه به بچه هه ميگه ميدونم شيطون گولت زد موهاي خواهرتو کشيدي! بچه هه ميگه
آره ولي لگدي که زدم تو شيکمش ابتکار خودم بود

 


 اسم خود را با خط ميخي ببينيد...

http://www.iranview.ir/pars.aspx



اگر قصد داريد وارد چت روم شويد كليك كنيد.

                                                           ((    چت روم    ))  



 

 دانستنيها...

آيا ميدانيد ميزان پاسخ مثبت دختران به بوق زانتيا 60 درصد بيشتر از انواع پژو ميباشد؟(روابط عمومي شرکت سايپا)

مي دوني اگه تو يه جيبت 80 هزارتومان پول و تو اون يکي يه تراول باشه چي ميشه؟
بابات داد مي زنه:پدر سوخته !چرا شلوار منو پوشيدي؟!

....بزرگ مرد سينماي ايران شب گذشته بر اثر صانحه ي تصادف رانندگي در نزديکي منزل ايشان سراسيمه از خواب پريد!

تا حالا فکر کردي که اگه توماس اديسون نبود مجبور بوديم تو تاريکي تلويزيون تماشا کنيم؟(از سخنان يک ترک انديشمند)


 




+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 23:28  توسط علیرضا   | 

                        
+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 14:31  توسط علیرضا   | 

اینم کیک تولد وبلاگم  


                                                                                                                                                                   يك خاطره در اولين روز وبلاگ خودم

دوستاي خوبم ميخوام يه خاطره از مسافرت با دوستانم كه به اصفهان و شيراز رفتيم رو واستون تعريف كنم.

خوب از كجا بگم واسه دوستاي گلم.از اونجايي بگم كه از دو ماه قبل من و دوستام تصميم گرفتيم بريم مشهد.امروز فردا...امروز فردا.خلاصه رسيد روزي كه تصميم جدي شد.قرار بود همه آماده بشن تا آخر شب راه بيفتيم.ما كه به كارامون رسيده بوديم و منتظر بوديم ببينيم قسمت ميشه يه مسافرت بريم يا نه               

آره دوستان.بقيه هم مثل من آماده شده بودن.جدي جدي ميخواستيم بريم مسافرت.

ساعت دوازده شب بود.همه آماده بوديم..منو دوستام هفت نفر بوديم.الان معرفيشون ميكنم دوستاي خوبمو.

داش مصطفي گل. مصطفي كه تو شهرمون يه كافه با كلاس داره.هم سن خودمه.خيلي با معرفته.خيلي دوسش دارم

ابلي هم دوست خوبم بود...اسمش ابوالفضل هستش اما ما بهش ميگيم ابلي.اون موقع دانشجو بود.دو سال از من كوچيكترهبچه محلمونه.الان كه اينارو مينويسم اون خدمت سربازيه.ابلي رو هم خيلي دوسش دارم

سوميشم علي كه ما ميگفتيم علي هلو...علي هلو تو شهرك ما يخچال سازي داره.يك سال هم از من كوچيكتره.

جواتي...جواد كه ما بهش ميگفتيم جواتي.بيكار و بي عار.يه بچه با حال و خنده رو.دو سال هم از من كوچيكتر بود.

هاني...هاني تو كافه مصطفي كار ميكرد.كارش كباب زدن بود.نه اين كبابا بايد ميخوردين تا بدونين چي ميگم.

اسحاق...اسحاق از همه ما بزرگتر بود.تيپ خفني داشت.از اون اسمي هاي شهرمونه.

آخريشم منم.عليرضا.حالا كه دوستامو واستون معرفي كردم بريم سر مسافرت كه داشتيم سوار ماشينها ميشديم.دو تا ماشين بوديم.شايد باورتون نشه اما قرار بود بريم مشهد ولي در حال حركت كه دوتا ماشينها از كنار هم ميرفتيم و ما كه تو اين ماشين بوديم با اونايي كه تو اون ماشين بودن حرف ميزديم يه دفعه الكي تصميم عوض شد.ما كه دو ماه نقشه مشهد رو كشيديم به سمت اصفهان راه افتاديم. 

من پشت فرمون بودم.رو داشبورد ماشين پر آجيل و شكلات بود.دويست يا دويست پنجاه كيلومتر كه رفتيم ديگه كسي تو ماشين غير من بيدار نبود.تو ماشين ما منو اسحاق و مصطفي و ابلي بوديم.اونا خواب خواب بودن.ديگه صبح شده بود.رسيده بوديم بومهن.همه رو بيدار كردم واسه صبحانه.

جاتون خالي دوستاي خوبم.رفتيم تو يه كله پاچه اي.تا تونستيم خورديم.بعد از صبحانه حركت كرديم .آروم آروم ميرفتيم.تو يكي از اتوبانها وايستاديم تا بنزين پر كنيم.هوا خيلي گرم بود.مصطفي يواشكي رفت چهار تا بستني خريد بدون اينكه اونايي كه تو اون ماشين هستن بفهمن.وقتي حركت كرديم در حال رانندگي رفتيم كنارشون در حالي كه هر چهارتاييمون داشتيم بستني ميخورديم.نميدونين چه كيفي داشت.علي هلو و جواتي و هاني داشتن شاخ در مياوردن.  

ما شب رسيديم اصفهان.اولين كاري كه كرديم رفتيم اتاق گرفتيم.من كه از خستگي شام نخوردم.صبح كه بيدار شديم يه صبحانه مفصل خورديم.جواتي ميخواست يه سري به خواهرش بزنه.آخه اونا اصفهان زندگي ميكردن.ما تو مسافر خونه بوديم تا جواتي بياد.نزديكهاي ظهر جواتي با دامادشون اومد.بعد از كلي احوال پرسي با هم رفتيم تا شهرو بهمون نشون بده.اول از همه رفتيم زاينده رود...بعدش مارو برد باغ پرندگان...چه جايي بود...

كلي عكس گرفتيم.جاتون خالي رفتيم ناهار خورديم.داماد جواتي هم گفت امشب حتما شام بايد بريم خونشون.ما گفتيم نه اون گفت آره كه خلاصه قرار شد بريم.

شب رفتيم خونه دامادجواتي.موقع شام شد و رفتيم دور سفره نشستيم.اينور من ابلي بود اونورم علي هلو.دو تا نوشابه وسط سفره بود من يواشكي به علي هلو گفتم كه نوشابه سياه رو بگيره بندازه سمت ما.تا علي هلو خواست اينكارو بكنه داماد جواتي نوشابه زرد رو گذاشت سمت ما و سياه رو گذاشت اونور سفره...اكه هي...تيرمون به سنگ خورده بود.

اين تازه اول كار بود.موقع كشيدن برنج كه شد ديس كه به من رسيد توش زياد برنج نبود.اما يه ديس پر وسط سفره بود.همون يه كم برنج رو كشيدم تا بخورم بعد اون ديس رو از وسط بگيرم.اون يه ذره برنجو خوردم و از تو ديس خالي كه جلوي ما بود كفگير رو گرفتم گذاشتم تو بشقابم.دولا شدم ديس برنجي كه پر بود رو بگيرم قبل از من داماد جواتي ديس رو داد به خانمش.ابلي و علي هلو نميدونستن خنده كنن يا شام بخورن.شانسي كه آورده بودم توي اون ديس خالي اونور سفره يه كفگير ديگه بود وگرنه كفگير به دست پاك ضايع ميشدم.اون صحنه رو فقط ابلي و علي هلو ديدن.بعد از اونجا اومديم كلي خنديديم.

آره دوستان همون شب حركت كرديم سمت شيراز.رفتيم آرامگاه حافظ...بعدش يه شب تخت جمشيد خوابيديم.تو بارون منو  ابلي و اسحاق تو چادر خوابيديم بقيه از ترس بارون تو ماشين.

صبح ساعت ده يازده از خواب بيدار شديم صبحانه خورديم و رفتيم همه جاي تخت جمشيد رو ديديم.

تا دلتون هم بخواد عكس گرفتيم.چه روزهاي خوبي بود.يادش بخير.

ممنونم دوستاي گلم ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 12:41  توسط علیرضا   |